میشه گفت و کسی نشنوه .
می شه نالید و کسی نفهمه .
میشه گریه کرد و کسی درک نکرد .
گریه کرد چون ک کسی درکت نکرده .
منظورم از اون کسی واجب کفایی نیست ک یکی درکت کنه که مسئولیت از گردن دیگران سلب بشه .
اون کسی یکی بیشتر نیست .
و اون یکی . یکی هست که باید باشه
ولی نیست ... .
یادش هست .
فکرش هست .
اسمش هست .
ذکرش هست .
اما خودش نیست .
خودش نیست
هواسرده . بد جورم سرده .
نه به خاطر این که پاییزه .
هواسرده چون چیزی برای گرم نگه داشتن دل نیست .
هوا سرده . 15/ 8/95
این بار می خوام برا دل خودم بنویسم .
می خوام کوله باری از فهش ها و درد ها و حسرت هام رو خالی کنم روی این صفحه ی جنده ی همیشگی خودم .
من همیشه جنده باز بودم . همین صفحه ی سفید هم همیشه روسپی من بوده و هست .
قبلنا اقبال خودم می دونستمش . نوعروسم . نوعروس خوشکل و جیگر خودم .
نوشتن از چیزی ... نه نوشتن از چیزایی که نمی تونم بگمشون .
نمی دونم تکلیفم با خودمم روشن نیست .
فقط اینو بگم ک
اینجا چراغی روشنه .
نه این که هوا روشن هست و کسی نمی بینه .
کسی نمی بینه . ملت کورن . باید بهشون بگم اینجا چراغی رو شنه .
هی .
درد اینجا عمیق تر هس ک اینان نه کورند نه کر .
خود را به کری و کوری زندند .
و ایجا تاریک و است فانوسم روشن . آنچنان تاریک است که فانوسم قدر یک ماه نور دارد . ۲۳/۸/۹۵
برچسب:
نویسنده: پویا اکبرینژاد