اخرشم ...
برای کرایمم باید گدایی کنم .
ی چیزی یادم دادن بگو شکر .
منم می گم شکر .
خیلی خوبه آدم رو به خریت وا می داره .
اخر شبم که همه می خوابن یاد گروندریسه های کارل مارکس می افتم .
ی کاغذ لاشی .
ی خود کار درب وداغون وفنر در رفته .
با ی زیر دستی و نور لامپ .
بالشم می ذارم پشتم و تکیه می دم به دیوار و شروع می کنم به شلاغ زدن کاغذ .
درد این نامردی ناعدالتی و جرم کشتن انسان و خریت دانشمندان و سکوت پژوهشگران و کم کاری و بی عقلی عاقلان رو کاغذ بی گناه باید جور بکشه .
همچین بی گناه هم نیست . شریک جرمه .
از وقتی کاغذ اومد و علم و تکنولوژی اومد همه چیز سرد شد .
و یخ بندان و آخرش مرگ انسان .
ان جایی که ما آدم ها هم دیگر را فراموش می کنیم . یعنی ادمیت هم را فراموش م کنیم .
دختری که عشقش را به پول به زندگی به تحصیل می فروشد .
پسری که عشقش را به هوس . غیرتش را هوای نفس و زندگی وعشقش را به پول و زیبایی و لذت فانی می فروشد .
و کلا همه داد وستد می کنیم همه چیزمان را .
چیزهایی داد و ستد می کنیم که ارزششان به غیر قابل فروش بودنشان است . چیز هایی مثل انسانیت مثل عشق مثل بی پولی ... .
کاش می فهمیدیم که می شه بخشید ومی شه کم داشت اما خوشبخت بود . می شه دور بود اما عاشق موند . می شه دعا کرد وامید وار بود . می شه تنها بود اما به یاد عشق خوش بخت زندگی کرد . به امید عشق به انتظار عشق
قشنگی عشق تو انتظارشه .
برچسب:
نویسنده: پویا اکبرینژاد